ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۴, یکشنبه

پروازی دوباره




دیشب دوباره پرواز کردم. سرم را که بر بالش گذاشتم. پروازم آغاز شد. در آسمانی که اینبار بن بستی بر آن نبود. پرواز کردم تا دوردستها. سبکبال چرخ زدم. زمین زیر پایم بود و من قدرت پرواز داشتم. قدرت دور شدن از زمین. قدرت برخاستن و پر پرواز گشودن. چه احساس زییایی است پرواز کردن. مدت زیادی بود که این چنین در رویاهایم پر نگشوده بودم بدون اینکه سقفی بر آسمان راهم را رو به بالا بسته باشد. شب گذشته اما هیچ سقفی نبود. آزاد و رها پر کشیدم به گوشه های ناشناخته آسمان. از خواب که برخاستم احساس سبکبالی میکردم. 

عاطفه اقبال - 25 سپتامبر 2016

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۱۰, یکشنبه

یک شب و دو رویا

شب گذشته دو رویای عجیب و پی در پی مرا در خود فرو برد.


رویای اول

در خانه خیابان مختاری هستیم. روزهای آخر انقلاب سال 57 است. همه جا شلوغ و بهم ریخته. محمدرضا پهلوی را در خیابان هراسان می یابم، به همراه من به خانه می آید تا پنهانش کنم. با اینکه از او دلخوشی ندارم ولی نمیخواهم او را بدست کسانی که به خیابانها ریخته اند بسپارم. از او میخواهم موهایش را رنگ کند تا شناخته نشود. عارف برادرم نیز در میان دیگر افراد خانواده آنجا است و به من می نگرد. هیچ کدام از اعضای خانواده مخالفتی ندارند. یکی از بچه های کوچک با خوشحالی از دیدن یک شاه جلو می آید و میگوید : افتخار دادید که به خانه ما آمدید! من از پشت به او اشاره می کنم که چنین حرفی درست نیست و با صدای بلند میگویم اصلا هم افتخار ندارد! از این لحظه به بعد فرح هم حضور دارد. رو به شاه میکنم و میگویم میتوانم آنها را بعنوان سوار! یا کشاورز به باغ یکی از دوستان ببرم تا مدتی در آنجا پنهان شوند تا بعد برای خروجشان اقدام کنم. شاه میگوید ترجیح میدهد بعنوان سوار باشد! او را با خود میبرم و در باغی بزرگ به خانواده ای می سپارم.
بار دیگر که می آیم به او سر بزنم. روز انقلاب است. شاه را در باغ می بینم که با همان لباس نظامی سوار بر اسب است. اهالی باغ که او را بدون رغبت به خانه خود راه داده اند، از اینکه شاه در چنین وضعیتی برای خود در باغ اسب سواری میکند، ناراضی هستند. به آنها میگویم با شاه حرف خواهم زد. به سراغ او میروم. شاه از اسب پیاده می شود. چهره اش در هم رفته است. فرح بسیار نگران است. کنار آنها می نشینم، دست فرح را در دست می گیرم و دلدارانه میگویم: ما جمهوری اسلامی نمیخواهیم ولی این وضعیت را نیز در حکومت شما نیز نمیتوانیم تحمل کنیم.
بار دیگر به سراغ اهالی باغ می روم آنها در گوشه ای با هیجان به رادیو گوش می دهند و هر لحظه در انتظار خبر سرنگونی هستند. پچ پچ آنها را می شنوم. میگویند ساعت ده شب انقلاب به پایان می رسد و آنها قصد دارند با شنیدن خبر سرنگونی، شاه و فرح را تحویل دولت جدید دهند. تا اینرا می شنوم به سرعت نزد فرح می آیم و میگویم سریعا آماده شوند و زمانی که من ماشینم را مقابل درب خروجی روشن کردم، مخفیانه سوارشوند تا آنها را از محوطه خارج کنم. فرح نگران به داخل می رود تا شاه را در جریان بگذارد.
در مقابل درب خروجی باغ که دربی بزرگ و آهنین به رنگ سیاه است ماشینم را روشن کرده ام و مرتبا عقب و جلو می روم تا آنها برسند. نگرانشان هستم. اما نمی آیند. صدای همهمه را از درون ساختمان می شنوم. انقلاب به پایان رسیده است. آنها را دوره کرده اند. من همچنان منتظر هستم که شاید بتوانم فراری شان دهم، اما صدای جمعیت برایم تردیدی باقی نمیگذارد.... از خواب بیدار میشوم. هراسان رویایی عجیب و غریب می نشینم و در تاریکی شب آنرا می نویسم تا فراموش نکنم.

رویای دوم

دوباره سرم را بر بالش می گذارم و با فکری مخدوش به خواب میروم. اینبار در یک ساختمان بزرگ در میان جمعی هستم که بعضی از چهره های مجاهدین را در میان آنها باز می شناسم. ساختمان شبیه بنیاد پهلوی است که زمان بعد از انقلاب در اختیار مجاهدین بود. خانواده ام و تعدادی از دوستانم در کنار من هستند.احساس خوبی نداریم. میخواهیم بیرون بیاییم. اما ناگهان از میان جمع روبرو، کسی به هیبت یک دیو سر میکشد و به سمت ما می آید. ما به سمت راهرو رفته و فرار میکنیم. یک میز در راهرو است. کسانیکه همراه من هستند خودشان را با مهارت در زیر میز جاسازی میکنند و پنهان می شوند. من هم تلاش میکنم ولی بی نتیجه است. عاقبت سر میز را که چرخ دارد می گیرم و آنرا به بیرون از ساختمان می برم تا همگی را از دسترس دیو خارج کرده باشم. به ساختمانی دیگر می رسیم. خوشحال از اینکه از چنگ دیو رها شده ایم، وارد آن میشویم. ناگهان می بینیم که او از اطاقی با پنجره ی شیشه ای بزرگ، به ما می نگرد. دیو در کنار ما است و ما راهی جز اینکه با او دربیفتیم، نداریم. به داخل اطاق می رویم. همه با او درگیر شده اند. من در کناری با خیالی آسوده ایستاده ام و به این معرکه می نگرم. گویی می دانم که راه فراری برای دیو نیست. دیو رو به من میکند و با نفرت حرفی بسیار وقیح میگوید. به او نگاه میکنم و میخندم. میدانم که دیگر از پا افتاده است و همه این دست و پا زدنها نشانه به انتهای راه رسیدن است.

از خواب بیدار میشوم. صبح شده است و من بسرعت برای فرار از شبی کابوس آلود از رختخواب بیرون می آیم. ساعتی بعد دوستی زنگ میزند و خبری را برای من می فرستد. دیو دوباره تنوره کشیده است! بیاد خواب شب گذشته می افتم و میخندم : آری! دیو به انتها رسیده است و اینها نشانه دست و پا زدنهای آخرش می باشد! اگر کمی عمیق تر نگاه کنیم و به هیاهو و رنگ و نگار بیرونی اش توجه نکنیم. این فرو ریختن را خواهیم دید! 

عاطفه اقبال – 10مرداد 95 برابر با 31 ژوئیه 2016
 http://majmoehkhabha.blogspot.fr/

لینک در فیسبوک

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۶, دوشنبه

دوباره پرواز کردم


دیشب دوباره در رویاهایم پرواز کردم. 

در خانه قدیمی هستم.  همان  خانه ای که درب آن با  راهرویی بلند به درب حیاط  وصل میشود. مقابل پنجره اطاقی که با چند پله به اطاق کله ای*  گوشه ای ترین اطاق خانه راه می یابد، ایستاده ام. پنجره را باز میکنم. باد سردی به درون می آید. پیراهن سبکی به تن دارم ولی سردم نیست. هوس پرواز مانند عطری دل نواز در وجودم می پیچد. دستهایم را سوی آسمان می گیرم و با اندک فشاری روی پنجه های پا از چهارچوب پنجره کنده می شوم. پرواز چقدر ساده می نماید. هر چه بیشتر دستهایم را به سمت بالا نشانه می روم ، بیشتر اوج میگیرم. هوا بارانی است. قطرات ریز باران بر صورت و بدنم می زند و من احساس زیبایی از خیس شدن زیر باران را در اوج  تجربه می کنم.  به زمین که نزدیک می شوم. دیگرانی آنجا هستند که دلم میخواهد تجربه  پروازم را با آنها تقسیم کنم.  به زمین فرود می آیم و به آنها میگویم،  باور کنید سخت نیست. کافیست دستهایتان را بسوی آسمان بگیرید و پرواز کنید. آنها تردید دارند. باور نمیکنند که پرواز به این سادگی باشد. سعی میکنم  کمکشان کنم. دستهایشان را می گیرم و تا فاصله ای آنها را با خود بسوی آسمان میکشم. اما هراس از افتادن در چهره شان سایه افکنده. چند نفری در فاصله کوتاه با زمین کمی بلند می شوند و دوباره بر زمین می نشینند. چهره های آشنایی در میان آنها می بینم ولی کاری از دستم برنمی آید. غمگنانه باز به سوی آسمان اوج میگیرم.  بالا می روم. در میان باران چرخ می زنم . بقدری احساس سبکبالی دارم که دلم نمیخواهد پروازم پایان گیرد.اما رگه های سپید سحر که از پنجره به اطاق می تابد چشمهایم را می گشاید. صبح شده است. از روی تخت نگاهم بسوی آسمان پر میکشد. هوا بارانی است. هنوز بین خواب و بیداری هستم. سرشار از احساس زیبای پرواز  احساس میکنم اگر از تخت پائین بیایم و دستهایم را بسوی آسمان بگیرم پرواز خواهم کرد. بلند می شوم، آهسته به سمت هال می روم، در مقابل پنجره روی پنجه های پا بلند میشوم و دستهایم را می گشایم. ناگهان کنار پنجره هال گویا تازه از خواب بیدار میشوم. صورتم را به شیشه می چسبانم. خنکای باران چهره ام را نوازش می دهد. باور دارم روزی پرواز خواهم کرد.

عاطفه اقبال - یکشنبه 25 آوریل 2016

* اطاقه کله ای، گوشه ای ترین و بلندترین نقطه خانه بود که بنا به موقعیتش پنجره ای به حیاط خانه نداشت در عوض  دو پنجره کوچک نزدیک سقف رو به پشت بام باز شده بود. برای همین به آن کله ای می گفتیم.


ه‍.ش. ۱۳۹۴ دی ۴, جمعه

گنجشکی که از سرما می لرزید



به حیاط خانه  رفتم. خانه ای که در رویا، خانه خودم بود ولی در بیداری برایم ناشناخته است. از آن خانه های قدیمی  که حیاطی پر از درخت دارند.  برف میبارید و هوا سرد بود. ژاکتی بر دوشم انداخته بودم. لحظه ای به آسمان نگریستم.  گنجشک کوچکی  به طرفم پرواز کرد و روی دستم نشست. از این حرکت یکباره گیج شده بودم. میخواستم پروازش دهم تا پر بکشد و برود.  ولی متوجه شدم که برف رویش نشسته و از سرما می لرزد. با چشمانی معصوم به من مینگریست. آمده بود تا گرمایش دهم.  دانه های برف همچنان از آسمان به زمین می نشست.

بلافاصله گنجشک کوچولو  را با یک طرف ژاکتم پوشاندم و به داخل اطاق رفتم.  او را روی پشتی مبل گذاشته  و لای پتویی پیچیدم. آتش از شومینه ای در انتهای اطاق شعله می کشید و اطاق را گرم میکرد. کوچولو هنوز می لرزید. کنارش روی مبل نشستم و سعی کردم با دست از روی پتو نوازشش کنم. احساس می کردم کم کم جانش گرم می شود و چشمهایش رمق می گیرد. خوشحال بودم از اینکه جانش را نجات داده ام. در همین حال ناگهان تکانی به خود داد، نوک کوچولویش را جلو آورد و مرا بوسید. از شوق بخود لرزیدم.

از اطاق دوباره  بیرون رفتم. ناگهان با تعداد زیادی اردک و پرنده  و قوی سفید روبرو شدم  که از سردی هوا به سمت من می آمدند تا  پناهشان دهم. قوهای سفید با گردنهای افراشته جلوی صف بودند. غافلگیر شده بودم. با خود فکر میکردم چگونه می توانم به همه آنها یاری رسانم!؟ در حالیکه که با نگرانی به سمت آنها می رفتم، از خواب بیدار شدم! سحر با رگه های سپیدش به دل شب زده بود. ولی هوا هنوز نیمه روشن بود.

فکر پرنده ها و قوهای سفید رهایم نمیکرد!

عاطفه اقبال - 25 دسامبر 2015

ه‍.ش. ۱۳۹۴ مرداد ۲۸, چهارشنبه

ماهی خاکستری

نیم ساعت از نیمه شب گذشته است.از خواب پریده ام. رویای عجیبی دیده ام: 
در خانه قدیمی هستیم. شماره شانزده در کوچه ای باریک که هنوز در رویاهایم تکرار می شود. من، مادر و چند تن از خواهرها و برادرهایم در خانه هستیم. بعد از تحرکاتی در خانه ... خود را در اطاق نشیمن می بینم. تنگ شیشه ای کوچکی که یک ماهی خاکستری در آن شناور میباشد، کنار صندوقخانه است. برادرم که با فاصله ای سه ساله از من بزرگتر است، آنرا برمیدارد و روی هره پنجره می گذارد.  در کنار تنگ نشسته ام و ماهی را تماشا می کنم. ناگهان متوجه میشوم آب تنگ شیشه ای کم شده و ماهی با کمبود آب روبرو است. به برادرم می گویم آب درون تنگ بریزد . او تنگ را پر از آب می کند ولی اینبار متوجه میشوم که از زیر آن، آب بیرون می ریزد. تنگ شیشه ای شکسته است. ناگهان با تعجب می بینم که ماهی هر لحظه بزرگتر و تنگ شیشه ای برای او کوچکتر میشود. او را بیرون می آورم و بدست خواهر بزرگترم که در ایوان ایستاده، می دهم و خود به اطاق تاریکه  و آشپزخانه میدوم بدنبال یک طشت قرمز، تا آنرا برای ماهی پر از آب کنم. ولی طشت را که پیدا میکنم . می بینم  ماهی خاکستری به اندازه قد خواهرم شده و او بزور با گرفتن دهان و بدنش او را سرپا نگه داشته است. به نظر میرسد ماهی در حال خفه شدن از بی آبی است. به خواهرم می گویم به دهان او آب بریزد. او با آرامش میگوید،این نوع ماهی ها زود خفه نمی شوند! من، اما،  بسیار نگرانم. دیگر هیچ ظرفی اندازه ی ماهی نیست. به حیاط خانه می آیم تا راه حلی پیدا کنم. حوض گرد وسط حیاط  پر از لجن است. با تردید به برادرم می گویم ماهی را درون حوض بیندازیم. به کمک خواهرم می آیم تا ماهی را که  بزرگ و سنگین شده به سمت حوض ببریم. انتقال بسیار کند صورت می گیرد. ماهی سنگین است. خواهرم در این میان با کسی حرف میزند و ظاهرا عجله ای ندارد. من عصبانی می شوم و میگویم ماهی در حال خفه شدن است. کمی حرف نزن.عجله کن!  در فاصله زمانی که بنظرم خیلی طولانی و کند می آید، ماهی را به کنار حوض می آوریم. برادرم پاچه های شلوار را بالا زده و وسط حوض رفته است، به ما میگوید شما وارد حوض نشوید، ماهی را به من بدهید. من و خواهرم در حالی که ماهی را به داخل حوض می کشانیم خودمان هم وارد آب می شویم. من روی هره حوض ایستاده ام ماهی را به داخل آب رها می کنیم. برادرم پره های گردن او را گرفته و در آب شناورش میکند. دو طرف دیگرش را من و خواهرم گرفته ایم. ناگهان یک طرف حوض به سمت رود سن - در پاریس - باز میشود. ما در رود سن هستیم. برادرم میدانسته که ماهی را به رود سن خواهیم سپرد ولی به من نگفته تا دلتنگ نشوم.  ناگهان متوجه می شوم  از گردن ماهی خون جاری است. روی بدن ماهی پر از خرده شیشه های شکسته است. می بینم که بیحال در آب تکان می خورد. طاقت دیدن ندارم!

 خودم را دوباره در اطاق نشیمن می یابم. دلتنگم. نمیدانم ماهی زنده است یا نه؟ گویا خواهر و برادرم در اینکه مرا از این صحنه ناراحت کننده دور کنند، همدست هستند. اینبار اطاق پر از میهمان های چادر بسر با لباس های رنگی است. لحظاتی چشمانم را می بندم و با خود تصور میکنم که خرده شیشه ها را از بدن ماهی بیرون می آورم  و او را نجات میدهم. چشمهایم را باز میکنم. پریشانم. از برادرم دلخورم که در جا به جایی تنگ شیشه ای دقت نکرده است!  ناگهان در مقابلم ماهی کوچک خاکستری برای لحظه ای ظاهر میشود و بعد رفته رفته محو شده و تبدیل به سرخپوستی کوچک اندام می گردد. سرخپوست به نظر اسرار آمیز و مقدس میرسد، روی هره پنجره اطاق نشسته است با فلوتی بر لب....می بیند که غمگینم. بلند میشود. مقابلم می ایستد. سرم را بر سینه اش می گذارم. او دستش را بر دور من حلقه میزند و مرا بخود می فشارد تا آرامم کند.  در حالی که صدایی از لبهایش بیرون نمی آید.  با صدایی نامرئی با درون من حرف میزند و میگوید، شکستن تنگ شیشه ای تقصیر هیچ کس نیست. 
دیگران او را نمی بنند ولی حرکات مرا دنبال میکنند. انسان کوچک اندام سرخپوست می رود و محو میشود. ماهی خاکستری رفته است. همه چیز تمام می شود. خواهر بزرگترم به من که بر زمین می نشینم نگاه میکند و از من در مورد انتخابات جدید فرانسه می پرسد! موضوع صحبت کاملا عوض شده است. گویی زمان در دو فاصله بازی میکند. من جوابی در این رابطه به او میدهم ..... از خواب بیدار می شوم. به ساعت می نگرم. ساعت از نیمه شب گذشته است. قلم برمیدارم و مینویسم. 

تمام روز رویایم مرا بخود مشغول کرده است. لحظه های آنرا در ذهن بالا و پائین می کنم.... ناگهان همه چیز را می فهمم.  ماهی خاکستری،خود زندان شیشه ای اش را که برای او تنگ شده بود، شکسته است. او از جسم کوچکش فراتر رفته  و زخم را بجان خریده است تا راه را از آن تنگ کوچک به سوی رود و دریا بگشاید. ماهی رفته است. ماهی با تن زخمیش آزاد شده است. او نمرده بلکه به انسان سرخپوست مقدس با فلوتی که رهایی را می نوازد، تبدیل شده است. با تمام وجودم می خندم!.گویی رازی را دریافته ام!
..  شاید که ماهی خاکستری اسیر در تنگ کوچک شیشه ای خودم باشم!

عاطفه اقبال -چهارشنبه 28 مرداد 94 برابر با  19 اوت 2015

ه‍.ش. ۱۳۹۳ خرداد ۵, دوشنبه

پرواز شبانه بر فراز دریا

https://www.facebook.com/atefeh.egh/photos/a.601934386584655.1073741825.116995998411832/576157119162382/?type=3&theater
دیشب دوباره در خواب پرواز کردم. مدتها بود که اشتیاق پرواز در جانم موج میزد ولی در رویاهایم پر نمیگشودم. شب گذشته وقتی بالاخره در ساعت 3 نیمه شب سر بر بالش گذاشتم وارد خوابی عمیق شدم. شب بود...در ساحلی بزرگ به همراه مادر و دیگر عزیزانم قدم میزدم.. در زیر پاهایمان شن بود .. دریا آرام به ساحل می کوبید.... من ناگهان شروع به دویدن کردم و در امتداد این دویدن به آسمان پر کشیدم...چه احساس زیبایی داشتم... به روی دریا رفتم و چرخی زدم ... زمین و دریا زیر پایم ... آرامش در وجودم رخنه کرده بود... ناگهان آرامشم با دیدن دو مردی که مادر را از پشت گرفته و کشان کشان با خود می بردند در هم شکست... نگران بدنبال آنها پرواز کردم، مادر را که زخمی کرده بودند با خود به آسمان کشیدم و پرواز کردم تا از این درگیری ها دورش کنم.... در اطاقکی او را روی تختی گذاشتم تا استراحت کند. تنی چند از خواهر و برادرانم نیز با ما بودند. مادر خسته بود. مادر زخمی بود. ولی در کنار ما چهره اش میخندید.

از خواب پریدم. اولین اشعه های سپیده در آسمان جرقه زده بود...آشفته... سرم را در دست گرفتم...هنوز زود بود که زنگ بزنم و حال مادر را جویا شوم. بعد از چند ساعت انتظار وقتی صدای مهربانش را شنیدم آرام گرفتم. با لحنی بغض آلود گفت : "دیشب عارف را در خواب دیدم، بسیار بهم ریخته بود. دلم گرفته است..."

دلم میخواست میتوانستم مادر را از زخمهایی که دنیای آلوده سیاست به جانش می زند حفاظتش کنم.


عاطفه اقبال - 26 می 2014

لینک در فیسبوک




ه‍.ش. ۱۳۹۳ فروردین ۱۸, دوشنبه

هوس خوابی بدون کابوس!

https://www.facebook.com/atefeh.egh/photos/a.601934386584655.1073741825.116995998411832/552233308221430/?type=3&theater

هوس خوابی بلند و بدون کابوس را دارم! ....هوس اینکه کسی از آن سوی رویاها دستش را به سوی من دراز کند و مرا بسوی سرزمین رویاهای زیبا بکشاند.... سرزمینی که بشود در آن پرواز کرد... با پرنده ها حرف زد.... با گلها خندید.... در میان چمن ها زیر خورشیدی با گرمای دلنواز دراز کشید و به آبشار گوش داد... و به هیچ چیز فکر نکرد...

 عاطفه اقبال - 7 آوریل 2014
 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ شهریور ۴, دوشنبه

ماهی بزرگ قرمز

https://www.facebook.com/atefeh.egh/photos/a.601934386584655.1073741825.116995998411832/440497089395053/?type=3&theater
دیشب ماهی بزرگ قرمزی را در خواب دیدم که بر زمین افتاده بود. آنرا برداشتم و سعی کردم در آب بیاندازم ولی ظرف هایی که پیدا می کردم کوچک بود و ماهی که میخواست جست و خیز کند مرتبا از آب بیرون می افتاد. میدانستم نیاز به دریا دارد ولی دریا در دسترس نبود! ظرف پر از آب را کنار پنجره گذاشتم تا بتواند فضای بیرون را که به باغی بزرگ و پر از پرنده باز میشد، ببیند و پرده های توری پنجره را بستم که ماهی در صورت پرش از ظرف بیرون نیفتد. هنوز ماهی زیبا فکرم را مشغول کرده بود که ناگهان پرنده رنگین کوچکی را کنار پنجره یافتم... پرنده گویا از رفتن به بیرون هراس داشت... کمی از پرهایش ریخته بود. به بیرون نگاه کردم باغ بزرگی بود با پرنده های رنگارنگ که پائین پنجره دانه می چیدند و پرواز می کردند. پرنده کوچک را در دست گرفتم. گرمای تنش دستم را نوازش میداد و قلب کوچکش در دستم می تپید. پنجره را باز کردم و در حالیکه به او می گفتم : نترس ! به بقیه پرنده ها نگاه کن! او را به باغ پرتاب کردم. در میان دیگر پرنده ها بسیار کوچک می نمود و با ترسی مبهم به اطراف خود می نگریست. گویا آزادی را باور نداشت. چند بار سعی کرد بال و پر بزند ولی برایش سخت بود. از قاب کوچک پنجره نظاره اش می کردم میدانستم که بزودی پرواز خواهد کرد. و من در این فکر بودم که چگونه ماهی قرمز را به دریا پیوند بزنم... میدانستم که راهش را در بیکران آبها پیدا خواهد کرد. پشت پنجره هنوز نگران ماهی قرمز و پرنده رنگین کوچک بودم. دلم میخواست توان آنرا داشتم تا همه ماهی ها را به دریا و پرندهای در قفس را به جنگل بزرگ بازگردانم. فکر ماهی های دور افتاده از آب و پرنده های در قفس خواب و آرامشم را می رباید. 

رویایم از چه خبر میداد؟

عاطفه اقبال - 26 اوت 2013

ه‍.ش. ۱۳۹۲ خرداد ۱۵, چهارشنبه

تخم مرغهای ترک خورده!


https://www.facebook.com/atefeh.egh/photos/a.601934386584655.1073741825.116995998411832/396674123777350/?type=3&theaterدیشب خواب دیدم ،تخم مرغ هایی کوچک ولی چروکیده و در حال خراب شدن با رنگ کدر و ترکهای بسیار، در برابر من قرار دارند ... گویا میخواهند آنها را دور بیندازند. دلم میسوزد. به زندگی در درون آنها فکر میکنم. دلم میخواهد که از درون بشکنند و جوجه ی درونشان به دنیای بیرون سر بکشد. با سر انگشتان ضربه های آهسته ای به آنها می زنم. ناگهان دو تخم مرغ از درون شکسته میشوند. از درون آنها دو جوجه بسیار کوچک و ضعیف و لاغر بیرون می آیند. مثل آن جوجه هایی که از دل تخم مرغ های سالم بیرون می آیند نیستند. رنگشان کدر است. پرهایشان ریخته... چهره هایشان خسته است. آن دو را در دست می گیرم و به خانه می آورم. دلم میخواهد جوجه ها را در میان گرما و عشق پرورش دهم تا جان بگیرند و رشد کنند...جوجه ها اما! با چهره ای غمگین به من مینگرند. به تخم مرغ هایی می نگرم که در درونشان زندگی خاموش شده است. تخم مرغهایی که باید به زباله دان ریخته شوند. دو جوجه از میان آنها گرچه نیمه جان ..ولی نجات یافته اند... چشمایم را باز میکنم. رویاهایم را پشت سر گذاشته ام. صبح شده است و نور از پنجره به درون اطاق می تابد. چشمهایم را دوباره می بندم و می اندیشم به تخم مرغها و جوجه ها .... به تعبیر رویایی از مجموعه خوابهای پریشانم.

عاطفه اقبال - 5 ژوئن2013



ه‍.ش. ۱۳۹۲ خرداد ۷, سه‌شنبه

ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۲۰, سه‌شنبه

عنکبوت ها

https://www.facebook.com/atefeh.egh/photos/a.601934386584655.1073741825.116995998411832/371687766275986/?type=3&theater
نیمه شب از خواب پریدم. بی اختیار نگاهم به سوی پنجره کشیده شد. از گوشه و بالای پنجره چند عنکبوت سیاه و بزرگ در حال پائین آمدن هستند! پاهای نازک و پرزدار... رنگ سیاهی که تاریکی شب در برابرش محو می نماید... تنه ای سنگین و بزرگ به اندازه یک خرچنگ! ... من در روی تخت میخکوب شده ام ...میخواهم به خود تکانی بدهم ولی نمیتوانم.. امکان هر حرکتی از من سلب شده است! کتاب مسخ کافکا گویا در فضا، درست پیش روی چهره ام ترسیم شده است؟... عنکبوتها تکان میخورند... اما حرکتشان در سکون است! قدم بر میدارند ولی از آن نقطه ای که هستند پائین تر نمی آیند!... قلبم میزند... ناگهان بخود تکانی می دهم... از تخت پایین می آیم... چراغ را که میزنم ... در پرتوی روشنایی ... عنکبوتهای سیاه ناپدید شده اند!

عاطفه اقبال - 9 آوریل 2013

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۲۳, چهارشنبه

مردان زخمی و زنان روسری بسر!


https://www.facebook.com/atefeh.egh/photos/a.601934386584655.1073741825.116995998411832/360866707358092/?type=3&theater
سه شنبه شب با سردردی شدید از خبرهایی که شنیده بودم، بخواب رفتم... رویای پرواز مدتها بود که به سراغم نمی آمد...اما دیشب به آن نیاز داشتم..... خستگی در جانم نشسته بود..... خواب که مرا در ربود... در رویاهایم دوباره پرواز کردم.... از زمین کنده شدم و با پروازی در بلندای آسمان، آرام گرفتم... چه لذتی داشت این پرواز شبانه....شب بود و همه جا تاریک... از زمین بلند شدم ... به سوی آسمان پر کشیدم... سبکی خاصی که در بدنم ایجاد شده بود به من آرامش می داد...هر چه بیشتر بالا میرفتم بیشتر احساس آرامش داشتم... اما.. ناگهان...رویایم شکسته شد.....وارد سالنی بزرگ میشوم.... تخت های زیادی در سالن است... مردانی مجروح بر روی این تخت ها که با ملافه سپید پوشیده شده، خون آلود و زخمی خوابیده اند... زنانی روسری به سر در سالن رفت و آمد می کنند... من در بالای اطاق نزدیک سقف هستم... حالت پرواز خود را حفظ کرده ام....زنان تهدید میکنند که با خالی کردن کپسول های گاز مانندی که در دست دارند مرا پایین خواهند کشاند!.... قلبم فشرده میشود ... از دیدن آنهمه مرد زخمی که بدون هیچ کلامی با نگاه های بی رمق بر روی تخت های کوچک و باریک دراز کشیده اند، دلم میسوزد برای آنهایی که کپسول گاز به دست مرا تهدید میکنند.... به آنها نگاه میکنم... از سالن بیرون می آیم... به سمت آسمان پر می کشم... زمین و زمان تاریک است.
چشمهایم را که می گشایم.... قلبم بشدت می زند... غمگینم!

عاطفه اقبال - 13 مارس 2013

ه‍.ش. ۱۳۹۱ دی ۱۷, یکشنبه

کابوس


" دیگر در انتظار کسی نیستم...هیچ کس نخواهد آمد...در انتهای آنشب تاریکی که بخون کشیده شد...خورشید را سر بریده اند!"

* امروز صبح از خواب که بیدار شدم.. کلمات بالا با هراسی غریب در سرم پرپر میزد و تکرار میشد. قلم بدست گرفتم و آنها را بر روی کاغذ ریختم. چه حادثه ای در پیش رو بود!؟

عاطفه اقبال - 16 دی 91 برابر با 6 ژانویه 2013


ه‍.ش. ۱۳۹۱ دی ۱۳, چهارشنبه

کاش زندگی مثل رویا ساده بود!

https://www.facebook.com/atefeh.egh/photos/a.601934386584655.1073741825.116995998411832/505016826276412/?type=3&theater

دیشب خواب آن خانه ی قدیمی را دیدم. اطاقی که نمیدانم چرا به آن همیشه " کله ای " می گفتیم! شاید بخاطر اینکه در طبقه دوم و در بالاترین و گوشه ای ترین نقطه خانه قرار داشت. اطاقی که اوقات نوجوانی ام را در آن سر کرده بودم با کمد کوچکی که در دل دیوار اسرار مرا در خود پنهان میداشت. آری! دیشب وقتی به اعماق رویاها فرو رفتم خود را دوباره در آن اطاق یافتم. با مادر...و دیگرانی که برایم عزیز بودند .... در اطاق کله ای... گویا زمان گذشته و حال به هم آمیخته بود. در خواب همان دختر نوجوان و سرشار از انرژی بودم ولی مشکلاتم متعلق به حال بود........مشکلات و گره هایی که به سادگی یک رویا باز میشد.... زندگی دوباره زیبا شده بود........ بیدار میشوم. هوا هنوز تاریک است. شب به پایان نرسیده است. و من بیتاب به پایان رسیدنش روی تخت در تاریکی می نشینم. دستم را روی صورتم میگذارم و در زانوانم فرو می روم. کاش زندگی مثل رویا ساده بود!

عاطفه اقبال - 2 ژانویه 2013


ه‍.ش. ۱۳۹۱ آذر ۲۴, جمعه

ستار جان شرمنده ام!

https://www.facebook.com/atefeh.egh/photos/a.601934386584655.1073741825.116995998411832/316226301822133/?type=3&theater

ساعت سه نیمه شب از خواب پریدم..با تصویری در ذهن...عکسی که در دست مادری سیاهپوش و خواهری داغدیده، نشان رسوایی بر پیشانی ولیان فقیه می زد....کلمات به مغزم هجوم آورده بودند..کلماتی تب آلود! دفتر کنار تخت را برداشتم و پریشان نوشتم : به تصویر که مینگرم... یک حسرت جانم را می گدازد.... کاش من نیز آنجا بودم... همراه با مادر و خواهر ستار!...
ستار جان شرمنده ام!

عاطفه اقبال - 24 آذر 91 برابر با 14 دسامبر 2012


ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۲۱, جمعه

رویای پرواز


دیشب دوباره خواب پرواز دیدم. پروازی سخت و سنگین... از زمین بلند می شدم... به سمت آسمان می رفتم ولی بالای سرم سقف های شیشه ای راهم را بسوی بی نهایت بسته بود. سقف هایی که نمیگذاشت به سمت فضاهای دور دست پرواز کنم. دلم میخواست از آنها گذر کنم.. ولی هر چه میگشتم روزنه ای نمی یافتم... آشفته و سرگردان به هر طرف می زدم تا راهی بیابم... در آغوشم کودکی بود که می خواستم او را در بلندترین نقطه آسمان مخفی و حفاظت کنم... ولی نمیتوانستم از سقف های شیشه ای خود را برهانم... آسمان از زیر سقف ها پدیدار بود و من در حسرت پرواز سبک بال و آزاد به دور دست ها می سوختم ولی در برخورد به سقف های شیشه ای سنگین شده و به سمت زمین کشیده میشدم .... آدمهایی روی زمین به دنبال پائین کشیدنم بودند.. آنها که نمیخواستند من از سقف های شیشه ای راه فراری بیابم.....آنها که سقف های شیشه ای را بالای سرم کشیده بودند...... بیدار شدم... خیس عرق بودم.... دستم روی سینه ام به حالت در آغوش گرفتن یک کودک فشرده شده بود... به سختی نفس میکشیدم... آسمان هنوز تاریک بود. از رختخواب بیرون زدم و صورتم را به شیشه سرد اطاق چسباندم... هوا ابری بود... چند ستاره ی کوچک در میان ابرها گاه به گاه خودشان را نشان میدادند... زمین خیس بود... به رختخواب بازگشتم... ولی دیگر بالهایم را در رویاهایم بجا گذاشته بودم.

عاطفه اقبال – 12 اکتبر 2012

ه‍.ش. ۱۳۹۱ فروردین ۳۱, پنجشنبه

یک رویای عجیب


یک رویای عجیب : خواب دیدم به انگستان رفته ام به خانه ی دوستی که سالهاست او را ندیده ام. با آنها به تماشای تئاتری قدیمی رفتیم. در بازگشت با او و همسرش به خانه آمدیم. خانه ای نا آشنا در بیداری و آشنا در خواب. آنها را به اطاقی در طبقه دوم بردم و خودم به حیاط خانه آمدم.

از اینجا به بعد صحنه عوض شد: وارد حیاطی بزرگ شدم که گاوی بزرگ و پر ابهت با قدم های سنگین در آن راه میرفت. به تماشا ایستادم . گاو در گوشه ای چمپاته زد. گوساله ای در حال بازیگوشی از سوراخ بزرگی که در نشیمنگاه او بود سرش را به درون کرد و ناگهان به درون گاو افتاد! گاو بلند شد و براه افتاد، ولی اینبار سنگین بود. شکمش در حین راه رفتن به زمین می چسبید و گوساله در شکمش جا به جا می شد. کنار حیاط، سالنی بسیار بزرگ بود. ناگهان متوجه شدم که جمعیتی زیاد به خانه می آیند گویا مراسم ختم است ولی فضا اصلا شبیه مراسم عزاداری نبود. هیچکس سیاه به تن نداشت. چهره ها غمگین نبود. مادر در حیاط ایستاده بود او را به داخل سالن همراهی کردم تا بنشیند و خودم دوباره بیرون آمدم. یکی از دخترخاله هایم در ایران تازه از راه رسیده بود. نمیخواست داخل اطاق برود. غمگین بود. سرش را روی دیوار حیاط گذاشته و چشمهایش را بسته بود.

سرم را که بطرف دیگر حیاط چرخاندم. ناگهان دیدم، چند نفر، گاو بزرگ را به زمین انداخته و دستها و پاهایش را گرفته اند تا حرکت نکند. کسی با کاردی بزرگ شکم گاو را بصورت زنده لایه به لایه می درید تا گوساله را از آن بیرون بکشد. گاو درد می کشید و سعی میکرد دست و پا بزند. قلبم گرفت. چشمهایم را برای لحظه ای از درد بستم و در خیالم تصور کردم که کلتی برمیگیرم و بر شقیقه گاو شلیک میکنم تا به درد بی پایانش پایان دهم. خون به صورت کسانی که روی گاو نشسته بودند، میپاشد. و من کلت در دست، با چهره ای آغشته به قطره های خون، مبهوت و پر درد بر جا ایستاده بودم. چشمهایم را تا باز کردم، از خواب پریدم. شقیقه هایم از درد می ترکید.

رویایم چه حقیقتی را میخواست برایم به تصویر بکشد؟

عاطفه اقبال - پنجشنبه 19 آوریل 2012

ه‍.ش. ۱۳۹۱ فروردین ۲۰, یکشنبه

قطعه ای آفتاب



https://www.facebook.com/atefeh.egh/photos/a.680569795387780.1073741826.116995998411832/213289732115791/?type=3&theater
هفته پیش، یکشنبه صبح که از خواب بیدار شدم. در ذهنم قطعه ای آفتاب پهن شده بود. شب قبل، تلویزیون، هوای هفته را ابری اعلام کرده بود و من هیچ امیدی نداشتم که یکشنبه، روزی آفتابی باشد. اما ذهنم با من یاری نمیکرد. در رختخواب، در آن روز تعطیل غلت می خوردم و آرزوی قطعه ای آفتاب در هوای خواب آلوده مرا با خود میبرد. پشت پلک های بسته ام، تصویر سالن، با آفتابی روشن نقش بسته بود. ولی در ضمیر خودآگاهم میدانستم هوا ابری است. چشمهایم را که می گشودم، از پنجره اطاق خواب، ابرها را در آسمان می دیدم. هوا غمگین بود. از رختخواب کسل بیرون کشیدم. دست و صورت را آبی زدم و به سالن آمدم تا پرده ها را کنار بزنم. اما! کناردرب آشپزخانه بصورت دلپذیری میخکوب شدم! آفتاب از پنجره آشپزخانه خودش را تا کنار پای من در راهرو دراز کرده بود! گویا همان تصویر جان گرفته ذهنم بود. به سالن رفتم، با بهت پرده ها را کنار زدم. از پنجره بزرگ سالن، آفتاب به درون خزید و روح و جانم را گرم کرد! روی صندلی زیر آفتاب نشستم. چند دقیقه ای روشنایی و گرما به جانم تابید و بعد هوا ذره ذره با ابری مه آلود خاکستری شد. در تمام روز دیگر آفتاب بازنگشت! گویا، آن تکه آفتاب زیبا برای رویاهای من در آن صبح مه آلود پهن شده بود. خندیدم. خنده ای بیصدا... خورشید برای برآورده کردن آرزوی من از پشت ابرها خودش را برای لحظاتی بیرون کشیده بود. یعنی امکان دارد؟ نمیدانم! ولی هر چه بود احساس زیبایی از رویا و آرزو و آفتاب را داشتم. جانم گرم شده بود. از ذره ای آفتاب که آسمان در آن صبح خاکستری از من دریغ نکرده بود.


عاطفه اقبال – یکشنبه 8 آوریل 2012 ساعت 11 و 50 دقیقه صبح

 

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آذر ۶, یکشنبه

عارف


https://www.facebook.com/atefeh.egh/photos/a.601934386584655.1073741825.116995998411832/128319037279528/?type=3&theaterدیروز خواب دیدم ، برادرم عارف که در سی خرداد شصت به خاک و خون غلطید. در خانه ی قدیمی مان در تهران به سراغم آمده. من روبرویش ایستاده ام و او در حالیکه با محبت دستهایش را بدور من حلقه زده از من میخواهد با او به یک مجلس عروسی بروم. من با خود فکر میکنم، این مجلس عروسی چگونه است؟ و چه نوع لباسی باید بپوشم؟ بعد به خود میگویم که شاید عارف میخواهد مرا بعنوان دوست خود به دیگران معرفی کند. در خواب به سراغ مادر میروم او برایم توضیح میدهد که : یک جشن عروسی در فامیل است و از هر خانه یک نفر را دعوت کرده اند ولی هر کس می تواند یک همراه با خود ببرد برای همین است که عارف به تو پیشنهاد داده است... در همین افکار از خواب بیدار میشوم... به معنی رویایم اندیشیدم ! رویایم از چه چیز نشانه دارد؟ مادر همیشه میگوید خواب را خوب تعبیر کن و صدقه بده.. آنرا خوب تعبیر میکنم و چند سکه به عنوان صدقه روی کمد می گذارم... اما هنوز به رویایم با عارف می اندیشم. این جشن عروسی و این همراه بودن من با عارف چه چیزی را میخواهد به من بگوید؟

عاطفه اقبال - 27 نوامبر  2011

ه‍.ش. ۱۳۹۰ تیر ۲۴, جمعه

پرواز

دیشب دوباره در خواب پرواز کردم. با شوقی وصف ناپذیر در فضایی آزاد، دستهایم را بسوی آسمان میکشیدم و ناگهان اوج میگرفتم. پروازی زیبا، ولی سنگین ! شب بود و آسمان غوطه ور در وسعتی خاموش... با خودم میگفتم : آه! اینبار خواب نیستم ! پروازم واقعی است ! ....ولی چند لحظه بعد سقف هایی در آسمان راه اوج گرفتنم را می بست. روزنه ای می یافتم و دوباره به پرواز ادامه میدادم ولی باز سقفی دیگر لذت پروازم را میگرفت . پائین می آمدم تا راهی بسوی آسمان بی سقف بیابم ولی انسان هایی به پاهایم آویزان می شدند تا از پرواز بازم دارند. در کشاکشی بی امان از خواب پریدم. آسمان هنوز به سیاهی میزد ولی رگه هایی سپید، راه خود را در میان سیاهی ها می گشودند. صبح در چشم انداز بود. آه! چقدر دلم میخواست پرواز کنم.

عاطفه اقبال - 15 ژوئیه 2011